
مرتبط با : ای گل تازه که بویی ز وفا نیست (متن کامل) .:.

نویسنده : حمید
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا ،خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا ، التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا ، با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود ، جان من اینهمه بیباک نمییابد بود
* * *
همچو گل چند به روی همه خندان باشی ، همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی،زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ، یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد،به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
* * *
شب به کاشانهی اغیار نمیباید بود ،غیر را شمع شب تار نمیباید بود
همه جا با همه کس یار نمیباید بود ، یار اغیار دلآزار نمیباید بود
تشنهی خون من زار نمیباید بود ، تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست ،موجب شهرت بیباکی و خودکامی تستچ
* * *
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد ،جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکردچ
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ، هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد ، هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من ، مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
* * *
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است ، بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است ، روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است ، جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد ، چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
* * *
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست ، عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست ، خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست ، چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ،عاجزم چارهی من چیست چه تدبیر کنم
* * *
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است ، گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ، ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ، نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند ، قصد آزردن یاران موافق نکند
* * *
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو ، به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو ،داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو ، از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ، از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
* * *
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت ، دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت ،نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت ، سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دلآزردهی خویش ، ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهی خویش
* * *
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ، از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
سد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ، از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم ، نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد ، جان من این روشی نیست که نیکو باشد
* * *
از چه با من نشوی یار چه میپرهیزی ، یار شو با من بیمار چه میپرهیزی
چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی ، بگشا لعل شکر بار چه میپرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی ، نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن ، چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
* * *
درد من کشتهی شمشیر بلا میداند ، سوز من سوخته داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند ، همه کس حال من بی سر و پا میداند
پاکبازم هم کس طور مرا میداند ، عاشقی همچو منت نیست خدا میداند
چارهی من کن و مگذار که بیچاره شوم ، سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
* * *
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت ، چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت ، گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت ، نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم ، لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
* * *
چند در کوی تو با خاک برابر باشم ، چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم ، از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم ، باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی ، طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
* * *
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم ، ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم ، گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم ، طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوختهای ، کیست استاد تو اینها ز که آموختهای
* * *
اینهمه جور که من از پی هم میبینم ، زود خود را به سر کوی عدم میبینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم ، همه کس خرم و من درد و الم میبینم
لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم ، هستم آزرده و بسیار ستم میبینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر ، حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
* * *
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ، از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم ، همه جا قصهی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم ،خویش را شهرهی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است ، سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
|