سلام.

از دوستانی که با نظریاتشان مارا شعفناکمند کردند بسی ایول!

یعنی خیلی تشکرمندیم. برای بنده که اخیراً به شعر طنز روی آوردم؛ نظریات شما بسیار مایه دلگرمیست به خصوص اگر ایراداتم را در این خصوص بیان بفرمائید. (خلاصه جان ما نظر بده.)
زمـــــونـه آی زمـــــونه وای زمـــــونـه
عزیـــــــزم دلـــــبرم ابـــــرو کــــمونـه
میـــون دلـــــبرا خـوشــــــگل تریــنـه
ولـی از مو می خواد ماشین و خونـه
***
ز عشــقت دلـبرم، زار و فــکارم
بـه دام غـمزه ات کـردی شکارم
بیـا بـا هـم بریم همخونه باشیم
فراموش کن که مو پـــولی ندارم
اگـــرایــن را نــدارم، وعــده دارم
بـه ایـن شیــوه ســوار روزگــارم
سـر خـرمن ته رو مو وعده میدم
پـول نفـــت و سـر سُـفرَت بیـارم
***
باباش گیره. چرا اصلاً نمرده؟
چـرا بـویی ز عشـق مو نبرده
خدایـا وعده دادم صد هزارون
ولـی بابای او گولـم نخــورده
چـو گــفت دنبال کار گردی زیاده؛
تمــام شـهر و گــشتم مـو پیــاده
ندیـدم کـار و بـاری توی این شهر
چه قدر بابای خنگش بی سواده!
زمونه! های ها های های های زمونه!
ز بــی پـــولـــی بهـــــار مــو خــــزونه
میـــگن اجنــــاس مـــــا ارزون و مفته
فقــــــط ایـن قیمتــاش هـمقد خـــونه
***
تو ای عاشق! کسی دردت نذونه
نگــــــاه پــُر ز حــــرفت را نـــخونه
بــــذار عشقو دم کـــوزه، بخور آب
الهــــی ســفره ات بی نون نمونه!
اگر چه عاشق این حرف و نفهمه
دلــیــلش ایـنه که خیــلی نفهمه
ببیــن حتــی قـوافــی نـون ندیرن
لباس عشقو دریار، شو برهمه(!)
اگر چه عاشقی خـوب و قشنگه
ولـــی بهـــر دل مسـت و مـلنگه
همو که پولـــــش از پــارو سواره
همو که ماشینش خیلی خفنگه
آخــه بــابــای او زبــر و زرنــگــه
شبیـه گـرگ و مثـل یوزپلنــگــه
تـــو رو آورده پــائین، رفتــه بـالا،
آخـــــه دنیــــا مثـل الا کلنــگــه
اگر حــرف مو رو عقلـت پسنده
بکــن نیشت رو وا از بهــر خنده
حواسم کو؟ تو که عقلی نداری
همــه حـرفام بـرات مثـل چرنده
***
پــرنــده! آی خــزنــده! آی چــرنــده!
همه مـــردم شـــدن گـــرک درنــده
زمـــــونه گشـــته چون مار گــزنــده
پــــولم از جیـــب مو گشته پــرنــده
لالای، لای لای، لالای، لای لای، لالای، لای
دلا! وای وای، دلا! وای وای، دلا! وای
نـــــه پـــــولی و نــــه کـــــاری و نــــه دلـــــبر
می خوام گریه کنم های های، ها های های
الا آخ آخ، الا واخ واخ، الا آخ
مـــو بی خونه، یکـــی داره دوتـــا کاخ
از ایـن وضع قاراشمیش و هچل هفت
درآمــد از ســـرِ بی مـــــویِ مــو شاخ
***
هــــوا ســـرده و گرمـــایی ندارم
تـوان همـــچی سـرمـــایی ندارم
چــراغ ِ نفتی مـو گشته بی نفت
از ایــن درده کــه مو نایــی ندارم
الا درد مـو و درمــــونم از نفـــــت
الا وصل مو و هجـرونم از نفـــــت
اگـــر قصـــابم از تن واکره پوست
جـدا هرگز نگردد جونم از نفـــــت
بـود هر قطـــره اش گرمای این دل
نبودش کـــرده این پـــاها رو در گل
فقـــط نفت و فقط نفت و فقط نفت
همـــین خوبه بکـــن باقی رو تو ول
دل ای دل دل، دل ای دل دل، دل ای دل
چـــرا هـــرگز نمـــی گـــردی تـــو عــاقل
ولـــش کــن حـرف عشق و پول و نفت و
ولـــــش کـــــن! ول وِ ول ول ول وِ ول ول
ولــــی بــــی پولی مـو گشته چون غول
مـــــالیدن کــــــله ی مــــا را همــه گول
همــــــه حـــــرف و حـدیث و نقل و قصه
شــــده پـول و شــده پـول و شـــده پـول
الهـــــــی درد بــی پــولا ور افته
بـــــــدی از بین مسـئـولا ور افته
رقیبـــم بچـــه پولـدار و سوسوله
الهــــــــی نسل سوسولا ورافته
خلاصــــــه عاشـق و بی پـول و کارم
کــــــاری بــــا ایــن ور و اونــور ندارم
دیـــــگه دیـــوونه و مســــت و خرابم
چــــرا هیـــچکی نمی فهمه هوارم؟
دل مـــــو خســـته و زار و حزینه
شــــــده این زندگی ها پر حزینه
شایـــد دلاک بشوره رنج و درد و*
بیـــا با هم بریــــرم توی خزیــــنه
حمومی جان بشور این غصه هامو
بیــــا بشـــــنو تـــو ایـــن درد دلامو
کمــی تقصیر مو هم هست عزیزم
اگـــر قـــاضی کــنم مـــو این کلامو


























مدتی پیش دیدیم که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر هدیه به "ترک شیرازی" دعوایی عجیب به پا شده. ما هم رفتیم که دعوا را فیصله بدهیم اما ...
به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
و صائب گفته اینگونه:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
جواب شهریار این است:
دو آنکس چیز می بخشند بسان مرد می بخشند
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
و من هم گفته ام این است:
سه آنکس چیز می بخشند همه بر ترک شیرازی
نمی دانند که سرْکاری گذاشته جمله آنها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم یه قورت از آب دریا را
به او گویم برو زکی! رها کن این دل ما را
به خود گویم نظر مفکن دگر آن یار زیبا را
نصیحت کن دل خود را به پند حضرت حافظ
«که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را»
سپس آن ترک شیرازی، جوابم داده اینگونه:
اگر دستان یک گربه رسد بر گوشت قربانی
بگیرد؛ ورنه او گوید: نمی خواهم من اینها را
خودت دانی و من دانم، دلت را گر به دست آرم
به خال هندو ام بخشی، هرآنچه داری ای یارا
سمرقند و بخارا را، سر و دست و تن و پا را
تمام روح و اجزا را، و ملک دین و دنیا را
جوابش دادم و گفتم:
به خال هندو ات بخشم، سماء و ارض و دریا را
درخت نخل و خرما را، سه چار تن سنگ خارا را
تمام پول بابا را، کلاه گرم دارا را
یه لنگه کفش سارا را ، و حتی صبح فردا را
دگر ای ترک شیرازی، مکن با ما تو این بازی
به دست آور دل ما را، به دست آور دل ما را

موبایل نامه!
"باباطاهر موبایلی"
پیامک می دهد یارم همیشه
پیامک خوندنه کارم همیشه
به هر مجلس به هر محفل به هر جا
بُود این کار و این بارم همیشه
موبایل مو ز ته بهتر ترک بی
موبایلت مثل گوشکوب و خرک بی
موبایل ته بی ریخت و بی کلاسه
موبایل مو مثال شاپرک بی
الهی! این موبایل آنتن نمیده
که آنتن همچو آهوئی رمیده
الهی دل می خواد "همراه اول"
پشیمانه که "ایرانسل" خریده
موبایل مو همیشه در برم بی
انیس و مونس و هم یاورم بی
نمی دانم خدایا این چه کاره
مو خر گشتم و یا که او خرم بی
دلم بیماره و یاری نداره
به ور مشغوله و عاری نداره
به صبح و شب درون این موبایلم
به جز زر زر زدن کاری نداره
بود کارم پیامک دادن و بس
ز این کار مو آنها شادن و بس
پیامک می دهم لحظه به لحظه
به مهری و نسیم و لادن و بس
ز دست یار دلدارم غمینم
الهی که غمش را مو نَوینم
پیامک چون نداده یارم امروز
دگر با غصه و ماتم قرینم
همیشه غم نشسته در کمینم
از این بی آنتنی ها مو غمینم
الهی یار مو در دسترسم نیست
ز No Response to Page in مو حزینم
انشاءالله ادامه دارد...
مو: من
ته: تو
بی: باشد
نوینم: نبینم
«بند تنباني»
ديک شعر بنده قل قل مي کند
مخلصت را عين بلبل مي کند
از همان صبح ِ سحر وقت اذان
طبع شعر چاکرت گل مي کند(1)
شعر ما را گر بخواني اي عزيز
بين ما احداث يک پل مي کند
اين همه فکر و خيال و غصه ها
عاقبت اين بنده را خل مي کند(2)
حال من را گر بفهمد مادرم
اندکي از اين خبر هول مي کند
خسته ام از دست پَست روزگار
پيچ حال بنده را شل مي کند
چونکه در ساک بساط زندگي
روز و شب اجناس بنجول مي کند
از کجايش من بگويم اي رفيق،
زانکه مرغم فکر آغل مي کند؟(3)
يا بگويم من ز آقا زاده اي
کو عوض هر روزه اوتول مي کند(4)
بس که ارزان گشته مسکن(!) هر کسي
فکر منزل توي زابل مي کند(5)
گر ميسّر اين نشد؛ زان پس دگر
مرغ دلها فکر کابل مي کند
يا بگويم من ز وضع بند پ(6)
کاقلان(7) را مست و مونگل مي کند
گر نگويم بهتر از گفتن بود
فاز اين حرفا مرا نول مي کند
شعر من گفتا به من کاين قافيه
بند تنبان مرا شل مي کند(8)
پي نوشت ها:
(1)اين بيت اشاره دارد به سحرخيزي شاعر.
(2)در اين مصرع ايشان ادعا مي کند که خل نيست.
(3)خودش هم مطمئن نيست که منظورش از اين مصرع چه بوده!
(4)اوتول (اتومبيل(ببخشيد؛ خودرو)) از نوع آخرين سيستم و با کارت سوخت اضافه. تشريح مصرع: که او هر روز اوتول خود را عوض مي کند. البته حتماً پول آن از جيب ملت نبوده!!!
(5)پس از انتشار اين شعر(!)، به علت هجوم اقشار آسيب پذير(آسيب ديده) مردم و اقشار آسيب ناپذير (آسيب زا) ملاکان(زمين خواران)، قيمت مسکن در اين شهر زيباي کويري نيز با تهران برابري کرد(جرايد(از نوع انتشار نيافته)).
(6)بند پ = پارتي = رابطه ≠ ضابطه = قانون.
(7)کاقلان = که + عاقلان.
(8)اين اولين شعريست که ايشان در آن رسماً و عمداً مرتکب "بند تنباني نويسي" شده اند.

























ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید زهر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم ...
وحشی بافقی
بر پست و مقامی چو رسیدیم، رسیدیم
گر مردم ِ خود هم بدریدیم، دریدیم
ما بار خود آنگونه که دانید ببندیم
از خاک وطن هم چو پریدیم، پریدیم

























یک زائر: از چهارراه کلانتر تا حرم 23 گدا جلوی من را گرفتند.روزنامه خراسان
آن چیز که با ما همه جا بود، گدا بود
در گوش چو فریاد و صدا بود، گدا بود
آن چیز که با ما بُوَد انگار چو سایه؛
آویز ز سر بود و ز پا بود، گدا بود


























دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید ...
وحشی بافقی
دوستان قصه ی بیماری من گوش کنید
ماجرای من و ناداری من گوش کنید
اندکی ناله و این زاری من گوش کنید
بهر همدردی و دلداری من گوش کنید
ماجرای دل بیمار نگفتن تا کی
قصه ی غصه ی دلدار نهفتن تا کی
رفته ام پیش طبیبی که مداوام کند
بهر جراحی و دردم چو که آرام کند
زیر ِ میزی طلب او از من ِ ناکام کند
با کلامش دل من خون و، سحر شام کند
با چنین وضع که باید طلب وام کنیم
وام کم بهره نباشد؛ خیَل(1) خام کنیم
گر که بیمار نبودیم که او کار نداشت
«نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت»
دیگر او در ید خود شاخه ای از خار نداشت
این همه غمزه خر ِ خسته و ناچار نداشت
آبروی همه ْ یاران خودت را بردی
به می صاف طبیبان جهان، چون دُردی
ای کاش و ای کاش که پابند اصولی بودی
یا که در کیسه ی ما سکه و پولی بودی
ما نفهمیده بُدیم تو همچو غولی بودی
از ازل در طلب حالی و حولی بودی
عاقبت جای تو در گوشه ی زندان باشد
گر چه این عاقبت جمله ی رندان باشد
وای از آن روز که با ما تو به زندان باشی
در کنار من و در حلقه ی رندان باشی
نتوانی که میان ما تو خندان باشی
آخر این نیست که از جمله ی مردان باشی
اگر اینکار کنی عاقبتت غم باشد
پشت این دلخوشی ات غصه و ماتم باشد
(1)خیَل: خیالها

























دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
مرحوم محمد رضا آقاسی
خلسه ی عرفانی
«دوش مرا حال خوشی دست داد»
یک مگس آمد و به من دست داد

خلسه ام این بار ولی خاص بود
کله ی آن خرمگسه طاس بود
گفت که ای شاعر شیطان صفت
یا که تو ای خودرو پیکان صفت
ظالم و بی رحم و خر و کینه توز
شُمپتِ کُرمیخ ِ پلشتینه پوز
جای تو در آتشه روز جزا
ریش تو زشته مثل ریش بُزا
شِکوه بسی کرد ز من این مگس
فحش بسی داد به من بالاخص
گفت اگر ظلم کنی بر کسی
خرمگسی، یا خری، یا هر کسی،
آتشِ آن زود تو را می پزد
نقطه ی حساس تو را می گزد
باد فنا خانه خرابت کند
آتش آن زود کبابت کند
پاسخ این کار ببینی درست
یا به جهان دگر و یا نخست
گفت اگر ظلم کنی با غرور
دانه بگیری تو ز لبهای مور
خیر ز بخت تو گریزان شود
عاقبتت سخت پریشان شود
***
گفتمش ای خرمگس چاق و کَل
این همه من را ز چه کردی مچل
خرمگسا بیشتر از این زر مزن
ظلم نکردم نه به مرد و نه زن
***
حال ِ مگس، مست و غریبانه شد
اشک روان، از همه بیگانه شد
گفت منم عاشق دلسوخته
آتش عشقم به دل افروخته
داشته ام یار گلی روز پیش
زآتش این عشقه دلم ریش ریش
عاشق او بودم و او عاشقم
بوده غذای دل من "آش ِ غم"!
چشم قشنگش مثل آهو بود
بال سفیدش مثل کاهو بود
چشم خمار عسلی داشت او
بذر امیدی به دلم کاشت او
از سر شب تا به سحر در دلم
یاد خدا بوده و یاد گلم
دوش مگس کش بزدی بر سرش
له بشدی کلّه و بال و پرش
داشت نفس می زد و جان می سپرد
گوهر جان را به جهان می سپرد
رفتم و گفتم که عزیز دلم
عاشقتم، زار و مریضه دلم
گفت منم عاشقتم جانِ جان
منتظر تو بشوم آن جهان
این سخنان گفت و بخندید و رفت
داغ نبودش دل من را بتفت
ظلم نباید بکنی در جهان
عاقبتت سخت شود ای جوان
کار تو عاشق کشی و ظلم بود
غرقه ی آتش بشوی زود ِ زود
***
آتشی برپا بشد اطراف من
سوخت سر و دست و تن و ناف من
داد زدم: ای ملکا درگذر
گفت: مگس درگذرندی مگر
آن مگسه گفت نمی بخشمت
چون ز خودت آمده این بر سرت
از ته دل داد زدم: سوختم
آتش ظلم است که خود افروختم
...
نتیجه اخلااقی(1):
بر مگسی ظلم کنی این شود
پس چه دگر عاقبت کین شود؟!
عهد ببستم که دگر در جهان
نیک شوم با همه اطرافیان...
نتیجه اخلاقی (2):
قبل از کشتن هر گونه مگس در مورد داشتن و یا نداشتن نامزد از وی سؤال شود.(*)
پی نوشت:
(*)این مطلب می تواند در مورد سوسک و دیگر موجوداتی از این قبیل صادق باشد.